باران سکوت
من به بي ساماني باد را مي مانم  - من به سرگرداني ابر را مي مانم




Monday, October 23, 2006

٭

امسال هم ماه رمضان تمام شد و جقدر زود گذشت تا به خود بيايم شب قدر ديگري را پشت سر گذاشتم امسال ماه رمضان برايم حال و هواي ديگري داشت اولين سالي بود که تنها نبودم و در دعاهاي هر شبم يک اسم ديگر اضافه شده بود اولين سالي بود که بيشتر قدر مادرم را در اين ماه دانستم اينکه او هميشه ساعتها قبل از ما بيدار مي شده و غذاي سحر را آماده مي کرد و اينکه وقتي گرسنگي روزانه به تو غلبه کرده تا به خود بيايي سفره افطار چيده شده بود .... فکر مي کنم تا ما از پدر و مادرمان جدا زندگي نکنيم هيچ وقت قدر زحمات آنها را نمي فهميم ... در هر جا و مکاني که هستيم بياييد دعاي قبل از عيدمان سلامتي براي تمامي پدر و مادرها باشد که فنا مي شوند تا فرزندانشان هستي بگيرند.


    

........................................................................................

Tuesday, June 27, 2006

٭
کاش مي شد پا روي تمام رسم و رسومات دست و پاگير گذاشت و به سادگي يک زندگي را شروع کرد حس مي کنم از بس درگير حاشيه هاي اين زندگي شدم ديگر شروع آن برايم مهم نيست اين حاشيه ها کم کم متن زندگي را در برگرفته اند و آنرا کمرنگ کرده اند ... همه چيز اين زندگي را ديگران مي چرخانند و تو نيز در اين دايره بازيگري هستي که تابع آنها مي باشي اعتراض هم نمي کني چون مي داني تو نيز به تنهايي نمي تواني سنت شکني کني و پيش مي روي ....


    

........................................................................................

Wednesday, February 15, 2006

٭
بازگشت
امروز قطرات باران مرا به دنيايي ديگر سير داد توي ماشين كه نشسته بودم هر از چند گاهي كه برف پاكن قطره هاي باران را از روي شيشه كنار مي زد و شيشه دوباره شفاف مي شد و به حالت اوليه بر مي گشت بي آنكه بخواهم به اين فكر افتادم كه كاش مي توانستم براي زندگي هم يك برف پاكن درست كنم و در عرض چند ثانيه امكان اينرا داشتم كه زندگي را به حالت اوليه برگردانم و تمام اشتباهات گذشته را از روي آن بزدايم و كاش مي شد به عقب برگردم با تجربيات حال ...
ديشب فيلم شكوه علفزار را ديدم و اين فيلم تاثير زيادي روي من گذاشت كاش اين فيلم را 5 سال پيش مي ديدم احساس مي كنم نگاه انسان به زندگي و عشق عوض مي شود ... پيش خود فكر كردم كه مشكلاتي كه آنها 50 سال پيش داشتند و از آن گذشتند جامعه ما هنوز هم با آن مواجه است


    

........................................................................................

Wednesday, February 01, 2006

٭
تشنه آب فراتم ...

باز محرم آمد و اشك هايش براي حسين
باز محرم آمد و ناله هايش براي زينب
باز محرم آمد و دلتنگي هايش براي رقيه
باز محرم آمد و دل شكستگي هايش براي عباس
دهه اول محرم كه مي شود بغض عجيبي روي سينه ام سنگيني مي كند و اشك ها در چشمم دو دو مي زند و منتظر تلنگري است كه جاري شود ... كاش به جاي اين همه دل نازكي كمي هم از صبر زينب مي آموختم كه در سخت ترين شرايط محكم بايستم تا دشمن بلرزد ... كاش به جاي اين همه بي تابي كمي از استقامت حسين مي آموختم و كمي از وفاداري ابوالفضل .... و كاش ذره اي از جوانمردي حسين در وجود ما بود ... كاش .....


    

........................................................................................

Tuesday, December 27, 2005

٭
قديم ها كه جوانتر بودم با كوچكترين اتفاقي بهم مي ريختم مخصوصا وقتي به ناحق متهم به چيزي مي شدم سعي مي كردم خيلي سخت و محكم خودم را تبرئه كنم ولي الان كه سن و تجربه ام بالاتر رفته سعي مي كنم همه چيز را به زمان واگذار كنم فكر مي كنم گذشت زمان بهترين مدافع من است و البته سكوت بعضي اوقات صدها بار بهتر از فريادي است كه شنيده نمي شود ...
درست است كه در دوستي هايم اشتباه كردم ولي خوشحالم از اينكه پيش وجدانم شرمنده نيستم و خوشحالم از اينكه هميشه و همه جا و در هر رابطه اي تا پاي جان از رازهايي كه به من سپرده شد محافظت كردم حتي اگر اين رازداري به ضرر من تمام شد چون به قول امام صادق راز زمان دوستي را هنگام دشمني فاش كردن از مسلماني بدور است ... و خوشحالم از اينكه از اعتماد هيچ كس سوء استفاده نكردم و خوشحالم از اينكه دوست غير قابل اعتمادي هم نداشتم و همين برايم كافي است ...


    

........................................................................................

Monday, December 05, 2005

٭


چقدر از يك دوستي مي فهميم ...
اين روزها بدجوري دلم گرفته گاهي اوقات فكر مي كنم اينكه ديگران تو را بفهمند و تو هم اينقدر ظرفيت داشته باشي كه ديگران را درك كني به موفقيت بزرگي دست پيدا كردي چون خيلي سخته كه دوستي تو به دشمني تعبير بشه و در عين رفاقت متهم به نارفيق بودن بشي و خيلي احساس ناتواني مي كني وقتي كه مي بيني قدم هايي كه براي ثبات يك رابطه بر مي داري آخرش به بن بست منتهي مي شه ... اينجاست كه به صحيح بودن رفتارت شك مي كني و از خودت مي پرسي آيا كار درستي انجام دادي ؟؟ يا اينكه طرف مقابل كمي نامهربان شده و البته كمي غير منطقي كاش مي شد همگي ياد بگيريم كه تمام مسائل را فقط از زاويه ديد خودمان نگاه نكنيم و گاهي خودمان را جاي ديگران بگذاريم و بعد دست به قضاوت هاي عجولانه بزنيم ...
كاش مي شد برگرديم به دوستي هاي زمان گذشته به پاك بودن و بي آلايش بودن به دوستي هاي بي دغدغه و صميمانه .. كاش مي شد برگرديم به بچگي با تمام يكرنگي هايش ...


    

........................................................................................

Thursday, October 27, 2005

٭
اشك هاي ندامت ....
شب قدر ديگري تمام شد با تمام اشك ها و ناله هايش با تمام ندامت ها و پشيماني هايش و با تمام غصه هايش براي علي و مظلوميت او ... امسال دعاهايم رنگ وبويي ديگر داشت فقط از علي خواستم نور معرفتش را در دلها زياد كند زيرا كه هنوز بعد از گذشت ساليان سال علي بدرستي در بين مسلمانان و كساني كه ادعا مي كنند شيعه او هستند شناخته نشده است ...
اين قسمت مناجات امام علي بدجوري دلم را مي لرزاند ... وقتي علي در مناجاتهاي شبانه اش زمزمه مي كند (اللهم اسئلك الامان يوم يعرف المجرمون بسيماهم و يوخذ بالنواصي و اقدام ... خدايا امان مي خواهم از تو از روزي كه شناخته مي شوند گناهكاران با قيافه هاي واقعي اشان و گرفته مي شوند از موهاي پيشاني و پاهايشان) پس من چه بگويم ...


    

........................................................................................